سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

سپهر عشق مامان

انسانیت و دیگر هیچ

1391/4/18 13:48
نویسنده : مامانی
213 بازدید
اشتراک گذاری

این داستان رو که فکر کنم واقعی باشه (راست و دروغش به گردن نویسنده ) رو یه بنده خدایی به ایمیلم فرستاده بود

خیلی قشنگ بود و منو به فکر برد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

بیایین ادامه مطلب تا واستون بگم

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ...

افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود...

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد ، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم ...

شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم...!

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده !!!

خوب ما همگيمونبا تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش ،  اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم...

اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيرزن  و پيرمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد...

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود ، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم و  ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ...

از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه !!!

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم ، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش !

به محض اينكه برگشت من رو شناخت و  رنگ و روش پريد !

اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومد و بزرگ شده !!!

همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت : داداش او جريان يه دروغ بود ، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم...!

ديگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستهام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستهام رو شستم  و همينطور كه داشتم دستهام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم ...

البته اونا نميتونستن منو ببينن و با خنده باهم صحبت ميكردند :  پيرزن گفت كاشكي ميشد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ! الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ...

پير مرد در جوابش گفت :  ببين اومدي نسازيها ! قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده...

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردند ، كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ؟!

پيرمرد هم بيدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار...!

من تو حالو هواي خودم نبودم ، همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت وتمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم ميميرم ...

رو كردم به اسمون و گفتم خدایا شكرت فقط كمكم كن !

بعد اومدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پيرزن بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره ، همين !

ازش پرسيدم كه : چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ؟! ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم !

گفت : داداشي !  پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي آبروي يه انسان رو تحقير نكنم ...

اين و گفت و رفت !

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ، ولي يادمه كه چندساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ...

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان مهبد كوچولو
19 تیر 91 12:13
عالي و فوق العاده بود . واقعاً هنوز انسانيت نمرده ؟؟؟


سلام عزیزم. منم وقتی خوندم تحت تأثیر قرار گرفتم. آرزو کردم اگه سپهر هم تو این موقعیت قرار میگرفت همین کار رو انجام بده.
نمیدونم این مطلب صحت داره یا نه؟ ولی درس بزرگی داد.
مامان مهبد كوچولو
21 تیر 91 12:07
سلام ماماني جون . توي وبلاگ مهبد راجع به حرف زدن و راه رفتنش نوشتم . مهبد كوچولو وقتي كه 11 ماه و 15 روزه بود اولين گامهاشو برداشت ولي در حد 4 - 5 قدم . بعد تا روز تولدش كه 22 خرداد بود تعداد قدمهاش بيشتر شد ولي اگر زمين ميخورد نمي تونست بلند شه . و وقتي يكسال و 7 روزه كه بود خودش مستقل بلند شد و راه رفت . الان ديگه بدو بدو هم ميكنه . (البته فقط موقع بازي ) از لحاظ حرف زدن هم كه 7 ماهه بود و ماما و بابا ميگفت و كم كم دايره لغاتش تا 11 ماهگي اضافه تر شد و كلمات دالي - ات و دو براي شمردن و ... رو ميگفت . الان هم تمام كلمات زير رو ميگه :
بابا - ماما - ميا ( خاله محيا ) - دَدَ - بده - نه - ادور ( انگور ) - آداوو ( آْلبالو ) - عمي (عمه ) - اني ( علي ) - ني ني - تا تا ( تاب تاب ) - دَدرا ( صدرا ) و ... واي ببخشيد خيلي حرف زدم يه پست جديد راجع به حرف زدنش ميزارم بيا و بخون و نظر يادت نره .


سلام خاله خوبی؟ مهبدی جان خوبه؟ مرسی که جوابمو دادی.آخه قبلاً سپهر حدودای 6 ماهگی (ماما) میگفت ولی الان دیگه نمیگه ، تا یک ماه پیش دست دست میکرد، الان انجام نمیده و ....
عشقش فقط اینه که یکی راهش ببره. دستاشو بگیریم و تاتی تاتی کنه. سینه خیز هم که اصلا نمیره.
احساس میکنم همه چیزش کنده. نمیدونم چیکار کنم. اگه میدونی، میشه راهنماییم کنی عزیزم؟
مرسی
مامان مهبد كوچولو
24 تیر 91 9:17
ماماناني سپهر ، مهبد هم خيلي از كارهايي رو كه قبلا ميكرد ، ديگه تكرار نميكنه . مثلا قبلا خودش رو لوس ميكرد و موش ميشد و ... ولي الان ديگه انجام نميده ولي مطمئن باش كه بچه ها از 9 ماهگي به بعد تقليد رو ياد ميگيرن ، هر كاري رو كه دوست داري انجام بده خودت چند بار توي روز تكرارش كن و سپهر ياد ميگيره . واسه چار دست و پا رفتن هم دمر بزارش و سعي كن بهش كمك كني و پشت پاش رو يه چيزي مثل پشتي ، كف دست و ... بزار كه حركت كردن رو ياد بگيره .... موفق باشي




خدا کنه. .واسه چهار دست و پا رفتن هم علاقه ای نشون نمیده. فقط دوست داره یکی کمکش کنه که خودش تاتی بره. فکر کنم از اون بچه هایی هست که سینه خیز نره و مستقیم راه بره خواهر.


مامان علی خوشتیپ
28 تیر 91 9:06
وای چه داستان جالبی
ولی فکر کنم تخیلی باشه ها


نمیدونم سارا جون.
من که گفتم راست و دروغش با نویسنده و ارسال کننده کسی که واسم فرستاده
مامان علی خوشتیپ
28 تیر 91 9:06
میگم تو نمی خوای آشپزخونمونو لینک کنی؟



سارا خانوم سراشپز تو نمیدونی؟!؟!
با اینکه لینک نکردم ولی بخدا هر روز میام سر میزنم ببینم خوراکیهای جدیدتون چین.
اگه مشکل لینک کردنه، چشم
بفرما اینم از لینک